|
شعر
|
تن ات
بوي باران ميدهد
و چشمانت
حكايت از
هزار
روزنه بسته مي كند
اينگونه كه من
دوستت دارم...!
1
لكه هاي خون
از ردپاهايت روييده اند
و كمي آنطرف تر
چند كلاغ
لاشه دلت را
تقسيم ميكنند...
چه ساده تسليم تاراج شده اي
درخت انار!
2
زمستان.
گلوله هاي كوچك تنت
در دست كودكان اسفند...!
گاهي بيا.
در حوالي اين تنهايي مينشينيم
و شب را
رسوب ميدهيم ته فنجانمان!
فال قهوه هم
دروغ زيباييست
وقتي
سياهمان كرده اند...
هيس...
پرندگان زيارتي
پروانه ها
زنجره ها
درخت كهنسال زخمي
همگان خوابيده اند...
گورستاني غريب
در من...
1
زمستان پيش
برف ميباريد
زمستان امسال
دلتنگي...!
آدم برفي ها ميگويند
رفته اي!
2
روزهاي ديوانه
دارند مي آيند...
يادم باشد
بادهاي ديوانه را خبر كنم
تا صبح نشده
بايد پرپر شوم...!
-تمامي راهها
به هم پيچيده اند-
جهان;
مامني
براي عنكبوت پير!
تنها رفته اي.
من كه ميدانم
دل شكسته ات را
گنجشكها
نوك مي زنند...!
سپيده دمان
در افق
كرم هاي شب تاب
به دبكه*
مي نشينند!
*: پايكوبي، جشن!
1
...
شايد ميشد!
اما
اكنون كه آبستن نيمي از مني
نميشود...!
2
فردا يا فرداهاي نيامده
جايي ديگر
به انتظار تو خواهم نشست!
سرزمين قديسان باكره بود
روزگارمان...
3
نام تو
شعرهاي جهان...
واژه واژه
از دهان جيرجيرك ها ريخته اند!
نام تو:
بانوي
ترانه هاي
نگفته ام...!