قافیه در باد
شعر
و ما آدم
هاي معمولي لطيف! شعارمان
اين بود: لطفا با
احترام به نژاد خويش نژاد
همسايه را بدريد...! پ ن: دريده ميشويم...همين!
ماجراي
مرا پاياني
نخواهد بود شعر از
لبان تو بر دهانم جاري شد و همچنان پله هاي
تاريك به آرامش
آغوش تو گام برميدارند و همچنان با بوسه ميتوان نوشت دوستت دارم و رد پاهاي تو به قلبم منتهي
ميشود بانوي_ ترانه هاي نگفته من ...* لب بر
لبانم بگذار همچنان با بوسه ميتوان آرام شد... پ ن: *شازده كوچولو... به سان
برفي آرامي كه فاصله دلتنگيم را سپيد ميكني! پ ن:براي شازده كوچولو...
1 به آغاز
ايمان بياور و به
پايان اميدوار باش اما به
ميانه ي راه دل نبند هميشه يك
جاي كار ميلنگد...! 2 لاي پرده
هاي ديوانه مي ايستم و هراس
باد را در چشمان
پنجره اندازه ميگيرم...! فرشتگان
من تعجب نكنيد! اين تمرد
شبانگاهي نيست جزغاله تن
من است لاي
دندانهاي_ تبعيدي مرگ... پ ن: سكوت! خاك بر سر ما! اعدامت مي
كنند و ما هنوز طناب هاي
مغزمان پاره نميشود...! ...من ,تو و خدا... عشق: تو سارقي من مال
باخته; و چشمهايم مسروقه! جدايي: تو مسروقه
اي من مال
باخته; و سارق دزد سر_گردنه! مرگ: من مسروقه
ام تو مسروقه و سارق خداي سرگردنه...! پ ن: از يك جايي شروع شد, بالاخره يك جايي هم بايد تمام شود...! من هم در همين حوالي فراموشي از ذهنت پاك ميشوم. پاك كن
روزگار كارش را خوب
بلد است حاشيه هاي
امن_ خوبي برايت ميسازد...! پنهان
اند. پشت
چشمهاي ما تارهاي_ تاريكشان را ميپيچند... و
سرخوشانه در حاليكه
دستهايشان را به هم ميسايند هم چون سكوتي بزرگ صحنه را خالي ميكنند اينان پنهان
اند. پشت
چشمهاي ما هميشه
قربانگاه_ بازيگران
چيره دستي بوده است ! 1
ميلرزند تمام آبهاي جهان. انگشتهاي
تو چيزي تا
لمس دريا فاصله
ندارند... 2 چشمهايت
باريدند و من تمام
شب را در گرداب به سر بردم... پ ن: ...
باشد قبول موازيان
بي نهايت ميشويم و نشان
قدمهايمان را هم رديف در دل
خيابان ها كوچه ها و تن_
سراسر سپيد برف ميكاريم اما عزيز دلم باور كن از اين بي
نهايت تلخ سردم ميشود ميترسم به
سايه سار ابد بدل شويم وقتي كليد
خانه ي_ تنهاييمان در راههاي هميشه ي آغاز به پايان برسد و ما كور_ كور به
واگرايي عميق دوخط ايمان بياوريم! باور كن عزيز دلم هيچ
اعتمادي به ماوراي جهان نيست... هيچ
اعتمادي به آفتاب نيست از كجا
ميداني فردا به انجمادمان تن ندهد...؟ دنيا نابيناي نابيناست و هر روز
علفهاي هرز بسياري را به خيال_ اقاقي آبستن ميشود... نگذار اين
نابينا ما را هم به اشتباه دور سرش بچرخاند آخر اين
توازي همينجاست كه
ايستاده ايم در هيچ
كجاي زمان شفافيت
اكنون تكرار نميشود... باور كن. عزيز_ دلم... پ ن: براي امتداد موازي چشمهايت... براي
ماندنت بهانه اي نداشتم لاقل براي رفتنت بهانه ي خوبي ساختي! پ ن: بي دليل_ بي دليل شده ام...كاش ميشد اين تسلسل بي دليلي ام بميرد!
همه چيز آماده بود. حتي براي آمدنت شاخه گلي نيز چيده بوديم... اما ناگهان آمدند و سراسيمه گفتند: در حوالي جنون به باد رفته اي... همه چيز آماده بود. حتي براي رفتنت شاخه گلي نيز چيده بوديم ياسي سپيد چون تنت...! پ ن:براي تمامي اعدام شدگان اخير به خصوص سهيلاي بي پناه... واژه هايي كه هرگز گازشان نزده ام از لابلاي دندانهايم برميخيزند و لنگ لنگان چون اشباح پير بي مصرف به دنبال جمله هاي
سقط شده ميگردند و مثل هميشه درد زايمان رگ هاي مغزم را پاره ميكند... تسلسل هميشگي هم قوز بالا قوز
است: بي آنكه دنيا را بچشم طعمش را درون قطعه هاي گمنام بالا
مي آورم! آه ذهن فاحشه ام نميدانم كدام فرشته احمق تو را دستكاري كرده كه هي بايد به زاييدن_ حرامزاده هاي پي در پي تن دهي... زمستان
پيش را كه يادت هست كمي بچه
شديم كمي هم
برف باريد و ناگهان
چقدر جوانه ي سپيد زد دلت...!
فواره هاي
سپيد از چشم
هاي_ كلاغ ها ميجوشند وقتي در
فضاي سبز باغ گيسوانت
را بر شانه
هاي_ آسمان ميكشي و در
همهمه باد گلدان هاي
طلايي را تكثير ميكني دسته دسته,
گنجشك هايند كه از بال
و پر_ زاغ هاي برده ي قار قار زنجير
پاره ميكنند و با
زمزمه نت هاي تو چرخ چرخ_ زمين را از پيوند_ عقربه هاي ساعت رها ميكنند ... پ ن1: تا هميشه عمر خوش باش...(اين يك دستور است...!) پ ن2: اين شعر مخاطب خاص دارد...! محصوريم
همگان و باد شايد
آخرين ديوانه آزادي باشد كه سروده
هايمان را به گوش
شكوفه هاي_ تگرگ زده ميرساند و اينگونه
كمي انقراض
ميوه هاي حرام دير ميشود... همه چيز آرام است جز ديدارت كه هردم در خانه قلبم طوفانيست و برف آهسته آهسته بر تن خاك مي آرامد بي آنكه بويي از گامهايت برايم بكشد ملالي نيست خداحافظي را ملالي نيست نبودنت را نه اينكه خوب باشم نه آرامم و اين دل سالهاست ميپوسد آرام آرام...
خوب
ميدانند چگونه تكه هاي
بدنتان را به بادهاي ديوانه هديه كنند تا در
حيرت_ باغهاي انگور شراب هاي
حرام جولان دهد خوب
ميدانند چگونه
گيسوانتان را در دهان
عنكبوت هاي_ عريان بچشند اينان نهنگ هاي
دانايند خودكشي
نميكنند! پولك
هايتان را غصب ميكنند و ما
خبرچينانيم وقتي در ميانه
ي دندانهايشان پولك
هايتان را به ياد مي
آوريم... ما خبر چينانيم...! راه آغاز
ميشود از ميان
پلك هايت و شب كمي آنطرف
تر -نرسيده به مژگانت- پاهايم را به سايه
سار_ ابد ميمالد... و خواب آغاز
ميشود از ميان
پلك هايت كمي آنطرف
تر اما... هيچ راهي نيست بن بست_ بن بست...! قناعت : همين كه
بيايي و من براي
آمدنت گلي بچينم به اندازه
يك باغچه شكوفه ميدهم... زمان: پلك ميزني
. تقويم هاي
پياپي در سياهي
چشمانت فرو ميرود... برداشت 1: تنت را در ميانه
ي انبوه نيلوفران پيچنده بر گرد
كوچه ميگردانند و تو آخرين بال
زدنت در حجم
كوچه را اجرا
ميكني برداشت 2: هجوم كلاغ
ها با طنين
برف برف_ منقارشان صحنه را
سپيد ميكند... برداشت 3: تكه هاي
تنت بر دستان_
باد هاي_ ديوانه به هر سو پراكنده
ميشود و ما در
حاليكه شگفت زده از افكت
هاي جالب_ اجرا حرف ميزنيم صحنه را
ترك ميكنيم... 1: سيگار هاي
پياپي و يادت كه
هي دود ميشود... 2: رفتنت به آني بود اما فراموش
كردنت به اندازه
يك هرگز ابدي ...
تورهاي
زندگي بودند آنهاكه به
هوس_ ماهي ها در آب خفه
كرديم...
انگار قيچي_
خوشيهايمان كند شده. تو از
طناب_ دار آويخته اي و من بند بند_
طناب را بالاتر
ميروم...
پينوكيو
را خرش مي كردند ولي;
ما چه ؟ ما كه خود نوك بينيمان را مي گيريم و تا آنسوي حماقت مي كشيم بعد گوشهاي درازمان را تكان ميدهيم وسمهايمان را به زمين كوفته مي
دويم... برداشت 1: دستانت از قلبم
كوتاه ميشود و من شكل
چشمهايت يادم
ميماند برداشت 2: يادم از
چشمهايت كوتاه ميشود و قلبم در
دستهايم ميماند برداشت 3: قلبم از
دستهايم مي افتد و كنار
يادت كوتاه
ميشود...
اين كهنه
قصه هاي دراز ميخواهند بر كدامين
سطرهاي جهان رژه روند و ترانه ي
كدامين روح سرگردان را لگدمال كنند اينك كه
ساعت مدام
سريعتر ميشود آيا گله ي
اسب هاي وحشي را نميبينند كه در
حمايت سگان ولگرد رميده اند: كوچه به
كوچه و خيابان تا خيابان ... اين قصه
هاي دراز بيهوده
پارس ميكنند روحهاي
زنده به گور شده آواره ي ابدي
اند...
| Design By : Night Skin |


